وقت طلاست.... غنیمت شماریدش فرصت!
امروز بازم ونک شلوغ پلوغ بود.... نمی دونم چرا این مردم ما اینجورین، هنوز شورای نگهبان حکمشو اعلام نکرده دوباره ریختن توی خیابون واسه اعتراض!!! قبل از وقوع جرم (!) –البته جرمی که هرگز اتفاق نیافتاده- دارن مجازات می کنن!!!
آخه یکی نیست بگه شماها مگه کارو زندگی ندارید؟ از ساعت 4 تا6 طول کشیده که از میدون عطار برم میرداماد! راهی که هر روز در عرض یک ربع الی 20 دقیقه می رفتم!
دنیا رو آب ببره نرگسو خواب می بره!
چشمها را باید شست
، جور دیگر باید دید...![]()
اما چشمهای من دیگه از شستن گذشته.... 4 5 ماهی نبودم.... جام خالی!!!![]()
والا خیلی حرف دارم واسه گفتن اول از همه اونا سلام، سلامی به زیبایی بوی خوش آشنایی!!! سال نوتون مبارک
.... صد سال به این سالها، روز مادر به مادرها و روز زن به زنها مبارک و تبریک ویژه واسه صاحب الزمان واسه تولد خانم زهرای اطهر
.... از امتحانات چه خبر؟ توی انتخابات به کی رای دادید؟ اغتشاشاتو دیدید؟ و.... کلی حرفهایی که نگفته باقی مونده!!! نه به خدا این چند ماه رو خواب اصحاب کهف نبودم
.... از دنیا هم عقب نبودم
.... فقط داشتم به خودم استراحت اجباری می دادم.... جراحی چشمام مجبورم کرد به سکوت... و حالا اومدم.... به خصوص که چند روزی هم همسرم رفته شهرستان
و اینجانب وقت آزاد زیاد دارم
... قراره تمرین خونه داری هم بکنم
چون تا اطلاع ثانوی قراره خانوم خونه دار بشم
.... واااااااااااااای که چقدر کار عقب افتاده دارم!![]()
<<<<<<<تصمیم>>>>>>>
اون روز پدرش اومده بود دنبالش.... سالها بود که آرزوی چنین لحظه ای رو می کرد.... اما حالا نمی دونست چی کار کنه.... از یه طرف رسیدن به آرزوش و بودن در کنار پدرش و از طرف دیگه... عمو و زن عمو.... لیلی براش مادر بوده.... چه طور می تونست اونو تنها بذاره.... وااااای که تصمیم گیری چقدر سخت بود.....
اما انگار نیازی به تصمیم اون نبود.... بزرگترها خودشون تصمیم گرفته بودندو حالا می خواستند اونو اجرا کنن.... بزرگترها یعنی پدر و مادرش.... همونهایی که 14-15 سال پیش تصمیم گرفته بودند اون بره حالا تصمیم گرفته بودند که برگرده....
اما با دلش چی کار می کرد... لحظه رفتن قدرت نداشت توی نگاههای عمو و زن عمو که براش حکم پدر و مادر رو داشتند چشم بدوزه.... اونم تصمیمشو گرفت.... تصمیم گرفت که تا وقتی که نتونسته بفهمه درست چیه و جواب سوالهای چندین و چند ساله اشو نگرفته سکوت کنه....
اون حالا ازدواج کرده.... برای خودش خانوم مهندسه.... سردبیر چند تا انجمن و ..... هزار تا پسوندو پیشوند مسخره و بی معنی دنبالهء اسمشه اما هنوز ساکت و منزویه.... هنوز سر تصمیمی که چند سال پیش گرفته بوده هست..... انگار برای میلیونها سوال ذهن اون هیچ پاسخی وجود نداره تا سکوت بی انتهای اون رو بشکنه و غم تنهایی چشمهاشو بخندونه!!!
.....
کوچولو که بود تمام لحظه هاش پر شده بود از فکر به مامانی که می گفتن خیلی مهربون بوده اما بدون اون رفته یه مهمونی طولانی پیش خدا.... بعد فکرش می رفت پیش بابا که همیشه نگاهش سرد بود و مامان جدیدش نمی ذاشت اونو ببینه و اون وقت هزار سوال فکرشو مچاله می کرد؟؟؟ سوالای کوچیکی که دختر کوچولو بعد از بیست و چند سال هنوز نفهمیده.... مثلا اگه مامان مهربون بود چرا تنها رفت؟ و اگه بابا مهربونه چرا من پیش عمو و لیلی می مونم!!! اگه اون مامان جدید منه پس چرا هیچ وقت نمیاد منو ببینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ................... دختر کوچولوی قصه هر روز صبح با امید دیدن بابا چشم باز میکرد و شبها ناامید از نگاه و نوازش بابا چشمهاشو می بست و تموم شب خواب بابا می دید..... دخترک قصه ما حالا بزرگ شده.... اما هنوز هم وقتی تنهاست چشمهاشو می بنده و آروم زیر لب زمزمه میکنه.... بابا کاش پیشم بودی!!!
شترمرغ
*****همی گویند در زمانهای بسیار دور شترمرغی بدیدند عظیم الجثه، او را بگفتند تو مرغی پس تخم بگذار، شتر مرغ همی بگفت نه من شتر استم، دگر بار بگفتندیدندی پس گر شتری بار ببر همی بگفتی نه من مرغ استم!!!*****
ماجرای شاغلین امروز ایرانی هم ماجرای همون شترمرغه و شاید هم کمی مضحکتر!!! وقتی صحبت از مزایا و سنوات و حق مرخصی کارمندی می شه می گن نه شما تحت نظر خانه کارگر هستید پس کارگر محسوب می شوید و وقتی بحث عیدی برابر با دو ماه حقوق می شه می گن نه شما کارمند هستید با همان عیدی پایه!!!
به راستی شتر + مرغ، شتر است یا مرغ!!!

خودم شرطو باختم....!
.
.
.
.
.
.
.
و هم اکنون که نشستم اینجا برای یکی دو هفته ای پام توی گچه و باید اعتراف کنم که من شرطو به شوهرم باختم.... اما بهتره توی این قحطی مرخصی یه هفته می تونم به کارو زندگیم برسم البته اگه اون کارو زندگی بی نیاز از راه رفتن و ایستادن باشه!!!!![]()
جالب اینکه چند سال پیش توی دوران دانشکده وقتی مینا به خاطر یه کل کل با برادرش که با هم گل کوچیک بازی کنن پاش شکست کلی بهش خندیدیم که مگه یه شرط بندی اینقدر ارزش داشت؟؟؟؟؟؟ حالا یکی نیست اینو به خودم بگه!![]()
کوری
حدود سه چهار سال پیش بود که دوستم الهه کتاب کوری رو بهم هدیه داد، اونقدر شیفته این کتاب و نثر و تفکر نوسینده شده بودم که این کتابو در عرض یک هفته سه بار خوندم با اینکه اون زمون هم دانشجو بودم و هم کارمند و شاید خیلی ها اگه جای من بودند بهونه می کردند که وقت ندارند که بخوان مطالعه کنن اونم چی؟ یه رمان فلسفی گیج کننده، اونم چی؟ سه بار در یک هفته، اونقدر دقیق کتابو خونده بودم که سطر سطرشو حفظ بودم و بعد از اون بود که همیشه دم کتابفروشی ایستاده بودم تا کتابهای جدید همون نویسنده یعنی ژوزه سارامگو رو پیدا کنم..... اکثر آدمهای اهل کتاب و فلسفه شاید 90 درصد غریب به اتفاق این کتابو توی اون سالها خونده بودند، کتابی بود که توصیه اش می کردم همه اونو بخونن، و اما موضوع کتاب، داستان مردم یک دیار بود که هر کسی گناه می کرد کور می شد واین باعث شد تا تموم مردم اون شهر کور بشن جز یک زن میان سال پاک دامن و فداکار..... و حالا این زن مجبور بو تموم مردم شهر و زندگیشون و حتی نظافتشونو سر و سامون بده!!!! داستان قشنگی بود و شخصیت هاش برام عبرت آموز.... (یه چیزی توی پرانتز بگم: این نویسنده همیشه توی داستانهاش سعی داره یکی از نعمتهای خدا رو از زندگی حذف کنه و به توصیف شرایط جدید و جای خالی اون بپردازه و بگه که این نعمت خدا اونقدر عزیزه که اگه نبود چقدر دنیا وحشتناک می شد مثلا نعمت بینایی یا نعمت مرگ یا نعمت نور و ......) ولی نوشته امروزم ربطی به این نویسند نداره به این کتاب هم ربطی نداره بلکه به تموم شخصیت های این کتاب ربط داره، حالا احساس می کنم منم یه گناه مرتکب شدم، گناهی به بزرگی شکستن یه دل چون خدا این روزها داره دیدن همه چیزو از من هم محروم می کنه!!!! سر کارم هر روز و هر روز خطا و اشتباه پشت سر هم، توبیخی هر روز به سمتم می باره و دلیلش هم کم سو شدن چشمامه.... این روزها وقتی که میام خونه چشمهامو می بندم و سعی می کنم زندگی کردن با چشمهای بسته رو تمرین کنم و یاد بگیریم هر چند که در آخر منجر به شکستن ظرف یا بریدن دست خودم یا سوزوندن همسرم می شه..... سه سالی می شه منتظر اون روزم که دنیا کم کم جلوی چشمام سیاه و تار بشه البته توی کتاب کوری دنیا سفید و نورانی و خیره می شد اما من که خوب می دونم توی دنیای واعی کوری یعنی تاریکی!!!!!! این روزها گاهی که چشمام خیلی خسته می شه دیگه حتی صورت همسرمو هم جز یه هاله سفید و محو و مبهم چیزی تشخیص نمی دم و کلی طول می کشه تا خستگی چشمام کمتر بشه و بعضی چیزها رو از هم تمییز بدم!!!! انگاری دیگه کم کم باید بعد از حدود 5 سال با این دنیای مجازی هم خداحافظی کنم، تا چند ماه پیش امیدوار بودم که توی بانک اعضا دوباره بیناییمو پیدا کنم اما وقتی همین چند روز پیش بهاره بعد از ده سال که توی بانک اعضای کمیته جهانی منتظر مونده بود به دنیا خداحافط گفت و رفت پیش خدای آسمونها فهمیدم که منم یواش یواش باید با چشمهام خداحافظی کنم.....
فقط می تونم بگم به قول همون کوری: وقتی می توانی ببینی، نگاه کن، وقتی می توانی نگاه کنی، رعایت کن!!!!
شاید توی رعایت کردن کوتاهی کردم....
احساس غریبی دارم این روزها، دلتنگی عجیبیه!!! شاید دلم برای بهاره تنگ شده و شاید هم دیگه از انتظار خسته شدم، انتظار برای اون روز که دنیا برام کاملا سیاه بشه!!! کتابهای نازمُ دلم برای همتون تنگ می شه....
خدای مهربونم هیچ شکایتی ندارم، شکرت
پیش از اینها:
پیش از اینها:
پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از تاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
◊◊◊
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
گفتگو از آن گناه است و خطاست
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
هر چه می پرسی، جوابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پا، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
ناگهان در آتش آبت می کند....
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
◊◊◊
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟
گفت: اینجا خانه خوب خداست
گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره هر چیز گفت
می شود شعری خیال انگیز گفت
(زنده یاد قیصر امین پور)
و باز هم ............. تنهایی
فردا تولده، امشب توی خونه پدرم یه جشن به همین مناسبت گرفتن، همسرم دانشگاه بود تا 7 بعد قرار بود تا 8 خودشو برسونه، اما 7 و نیم زنگ زد، عزیزم شرمنده ام نمی تونم بیام کاری پیش اومده باید برم!!!!!!!!!! گفتم چه کاری؟ اما اونقدر تلفن قطع و وصل شد که هیچی متوجه نشدم، گفتم برو و قطع کردم و حالا بیش از حد دلم گرفته.... یه دل سیر هم گریه کردم!
«باز هم مثل همیشه وقتی که باید باشی کار پیش اومده و باز هم مثل همیشه من باید پیش فامیل شرمنده بشم و بعد هم ببخشم»



